آبجیز یه آلبوم جدید منتشر کرده که من یکی از آهنگاشو خیلی دوست دارم.. اینم متن آهنگ تو آب:
چند وقته با همه ی آدما قهرم
آخه زندگی باهاشون شده بود زهرم
دیگه خسته و دلگیر از زمین و زمان
گفتم بیام بدم یه تغییر مکان
تو آب
تو آب
راستش اونروزی من از همه شون بریدم
که خوی گرم انسانی رو توشون ندیدم
همه از دم بی بخار مثل ماشین ربات
شل و ول دهانا باز چشا گرد و مات
یا مدام مثل زامبی توی اینترنت
یا با آی پاد و هدفون ذل میزدن تو چشت
تو آب
تو آب
احساسات مجازی مثل بارون سیل
میریختن رو سرت از طریق ای.میل
روابط دوستانه ی دیجیتال توی فال (؟)
رد و بدل میشدن با امواج موبایل
دوره های گرم فامیلی هم رفتن زیر گل
جای خالیشونو دادن به آمریکن آیدل
این شد مصمم شدم از همه جدا شم
برم جایی که از نسل بشر دور باشم
حالا زندگیم واسه ی خودم آبرومند (؟)
(؟)
چون که از وقتی که من عهد رو باهاشون شکستم
تا حالا توی آکواریم نشستم
حالا معاشرینم همه شدن ماهی
با هم میایم رو آب و نفس میگیریم گاهی
گرچه اینا هم خیلی واسم نگذاشتن اعصاب
از بسکه فقط بلدن بگن تو آب.. تو آب.. تو آب..
ولی وقتی بازم آدما رو از تو آب میبینم
میگم بازم صد رحمت همین جا می-شی-نم
بعضی جاهاشو که شک دارم یا نفهمیدم (؟) گذاشتم...
آخ! انقد دلم میخواد بذارم این آدما رو برم یه جا لا به لای حیوونا! به خدا اونا آدم تر از آدمای گه این دوره زمونه ان...
بای بای
دارم با پس انداز توانم نقب میکنم...
شاید عشق پشت این دیوارای بی انتها باشه
پ.ن: اگه عشق رو نمیفهمی... تحقیرش نکن...
یه روز من میمیرم
و یه روز تواما هنوز وقت داریم
و من میتونم بهت بگم که دوست دارم...
پ.ن: هنوز جهان عقب مانده است. چون هنوز چیزی به نام جنگ وجود دارد. نه برای ملیت و نه دین... تنها برای انسان بودنم خواهان پایان جنگ هستم.
امروز كلي وقت صرف خوندن وبلاگ ناشا كردم... ناشا شفاف مينويسه بدون هيچ اغراقي بدون هيچ آرايهاي بدون هيچ كوفته ادبياي... مثل اين پست نيوشا... اينطور نوشتنو دوست دارم...
دلم ميخواد ناشا رو پيدا كنم.. بش بگم بيا بريم رفيق من حاضرم دوست دخترت باشم... آخه تو خيلي شبيه مني...
اگه من يه كم آزاد تر بودم احتمالا ميشدم خود ناشا...
اين روزا خيلي خوشم.. خيلي حالم خوبه... ميدوني... توي من يه خورده بارون اومده.. افسردگيامو برده... ميخوام هميشه اينطوري بمونم...
هفته ي پيش 18 سالم تموم شد... هه.. 18 سال! انگاري ديروز بود كه بابام واسهم توضيح ميداد كه 8 سالم تموم شده رفتم تو 9... يا وقتي كه مامانم توضيح ميداد كه الآن 11 سالته نه 12 سال.. حالا شده 18 سالم... به نظر خودم خيلي بزرگ شدم... اما ديشب بابام ثابت كرد كه هنوزم دارم تو قلمرو اون زندگي ميكنم... دعوام كرد... منم عين گوسفند گفتم ببخشيد... عين يه گوسفند ترسو... صدامم عين گوسفند ميلرزيد... توش التماس موج ميزد... حالم ازخودم به هم ميخوره وقتي ميترسم... وقتي زر و پر ميكنم اما موقع عمل كه ميرسه كز ميكنم و ميشينم سر جام... از تنهايي ميترسم... شايد اگه يه خواهر داشتم كه سنش دور و ور من بود نميترسيدم... تازگيا به اين نتيجه رسيدم كه گريه كردن يه چيزي تو مايههاي گه خوردنه... ميخوام وايسم... ميخوام حرف بزنم... حتي اگه خفهم كنن... ميخوام از خودم دفاع كنم... حتي اگه بزنن تو سرم...
ته من يه آدم خوبي خوابيده... حتي اگه روسپيم بشم تهام خوب ميمونه... اما به نظرم روسپيا آدماي مقدسين... به نظرم خدا دلش براشون ميسوزه... دوسشون داره... اما دختر صد تومنيها رو دوس نداره... صدتومنيا خيلي عوضين... من هيچ وقت دلم نميخواد صد تومني بشم... روسپي شدن خيلي بهتر از صدتومني شدنه... نميدونم.. اما فك كنم آدم وقتي افسردهس خيلي به روسپي شدن يا بودن فكر ميكنه... يا حداقل من خيلي بش فكر ميكنم... يعني ميكردم.. وقتي كه افسرده بودم... اما خوب... اون آدم خوبي كه ته من هست هميشه مواظبه كه من كج نرم... گاهي وقتا هم ميزنه تو گوشم... ميگه يادت نره كي هستي... ميخوام اون آدم خوب تهم باشم... ميخوام تميز زندگي كنم... ميخوام حرف زدنمو درست كنم... ميخوام منفي بافي رو از زندگيم حذف كنم... ميخوام خوشبخت باشم... ميخوام انقد سعي نكنم بگم من بدبختم، من افسردهام... نميخوام به سمت كسي دست نياز دراز كنم... ميخوام دستامو بكنم تو جيبام و برم... برم جلو... ببينم زندگي برام چي داره... ميخوام برا بهتر كردنش تلاش كنم... ميخوام يه خورده عاقلتر بشم... خودمو جم و جور كنم... يه كم اعتماد به نفسمو زياد كنم... نميخوام ديگه آت و آشغال گوش كنم... نميخوام ديگه فيلم ببينم و بزنم زير گريه... ميخوام مواظب خودم باشم... ميخوام نگران خودم باشم... تازه فهميدم كه اين كارا وظيفهي خودمه.. نه نهنه بابام... ميدوني؟ ميخوام 18 سالم باشه... روي پاي خودم باشم... ميخوام فردا راه بيفتم برم دفترچه كنكور بخرم... ميخوام همهي آت و آشغالايي كه واسه ميكآپ كردنه رو بريزم تو جوب... ديگه تو آينه نگاه نكنم... ميخوام يه اتاق تميز داشته باشم... ميخوام آدم باشم... ميخوام يه جوري زندگي كنم كه روم بشه تو چشاي خدا نگاه كنم...
آخ... ميدونم نميشه اما اگه ميشد دلم ميخواست باز موهامو از ته بزنم و يه كلاه بزارم سرم.. شلوار جينمو بپوشم با يه تي شرت آبي و كتوني هاي سبزم... و كوله مو هم بندازم رو دوشم... (گور باباي مد... هميشه از مد حالم به هم ميخورده و ميخوره...) برم تو خيابون فرخي و تا شب راه برم... شب برم ميرچخماق... بعد برم تا بعثت... بعد سوار دوچرخهم بشم و بيام خونه... وقتي همه خوابن... من به اين ميگم زندگي تميز... بدون هيچ رفيقي...
دلم ميخواد گياه خوار بشم... چون اينم خيلي تميزه... البته نه مثل رضا... چون اون خيلي تميز نيس...
ميخوام واسه سارا آب نبات بخرم... چون اين باعث ميشه واسهش تبديل به يه قهرمان بشم... ميخوام داداش كوچولو رو ببينم چون داداش كوچولو خيلي تميزه... همينا واسه خوشبخت بودن كافيه ديگه؟
واسه خوشبخت بودن كافيه خودت باشي... كافيه به حرف اون آدم تميز تهت گوش كني... كافيه فرق الآنت با بچگيات فقط تو قدت باشه...
پ.ن: اين پست كاملا به سبك ناشا بود...
اما گریه ام چرا...
