تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

Now we are together
Sitting outside in the sunshine
But soon we'll be apart
And soon it'll be night at noon
Now things are fine
The clouds are far away up in the sky
But soon I'll be on a plane
And soon you'll feel the cold rain
You promised to stay in touch when we're apart
You promised before I left that you'll always love me
Time goes by and people cry and everything goes too fast
Now we have each other
Enjoying each moment with one another
But soon I'll be miles away
And soon the phone will be our only way
Now I'm in your arms
Feeling pure love and warm
But soon I'll be alone
And soon your voice will change of tone
You promised we'll never break up over the telephone
You said our love was stronger than an ocean apart
Time goes by and people lie and everything goes too fast
Let's not fool ourselves in vain
This far away trip will give us pain
We'll have to be so strong
To keep our love from going wrong
Distance will make us cold
Even put our love on hold
But soon we'll meet again
And soon it'll be bright at noon again
You promised not to loose faith in our love when I'm away
You promised so much to me but now you've left me
We go by and then we lie and all this time we wasted
Time goes by and people lie and everything goes too fast.
Time went by and then we died and everything went too fast
Everything went too fast
Everything went too fast
Everything went too fast
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 4:0  توسط   | 

هیچی!  هیچی که هیچی! همون داستانای همیشگی. اون آهنگه که اسم این پسته هم آهنگ مورد علاقه ی منه. همین!



پ.ن: جومونگ 76 (امپراطور هویج) با زیر نویس فارسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:24  توسط   | 

دلم برای هوای گرم تابستان تنگ شده، هنوز برای سرد شدن زود است. هنوز برفهای زمستان گذشته در روح من، ذوب نشده،

برای سرد شدن

هنوز

خیلی

زود است.


p.s: You're my crack of sunlight

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:54  توسط   | 

نشسته ام و اشک میریزم. برای بهنود. اشک میریزم و نمیدانم فردا یا پس فردا، چند انسان دیگر باید به سرنوشت بهنود دچار شوند....

سلاخیمان میکنند و من... هر روز بیشتر به گوسفند بودنمان ایمان می آورم..

روزهای تلخیست


پ.ن: خب، آدم حق دارد دلش 7 تا برایت تنگ شود دیگر! ندارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 11:43  توسط  

امروز نصف شهر را گشتم. پیاده. برای اولین بار، بدون اینکه کسی مزاحمم شود یا اینکه حرف اضافه ای بشنوم. رفتم به مغازه ی خنزر پنزر فروشی که در خیابان کاشانی است، بعد هم کلی کفش دیدم... که هیچ کدام آنی که میخواستم نبودند. نمیدانم چرا دلم ال استار آبی میخواهد. آبی کمرنگ. همه رقم موجود بود الا آن رنگی که من میخواستم. اعصاب آدم خرد میشود. امروز سری هم به قبرستان (مدرسه ی سابقمان) زدم، مدارکم را گرفتم و از اولین سوراخی که پیدا کردم گریختم.

آدم وقتی میخواهد به تو فکر نکند همه چیز فکر آدم را به سوی تو میکشاند؛ از کفشهایم گرفته تا آموزشگاه هایی که همنام تو هستند؛ خب اینجور وقتها آدم باید تسلیم بشود و یک کمی یادت بیافتد و یک چیزی برایت بخرد. هدیه خریدن برای تو خیلی بهتر از هدیه خریدن برای خودم است. اصلا خوشحال کردن دیگران خیلی لذتبخش تر از خوشحال بودن خود آدم است. البته امروز قرار بود برای خودم یک جفت دستکش بخرم که نشد، تعطیل بود؛ نمیدانم چرا؛ حتی قرار بود که با خودم بروم کافه، آن هم نشد، چون چند تا آدم هیز تویش بودند که نگاه هایشان خوشی ام را خراب میکرد، این بود که از خیر کافه گذشتم. تنهایی چقدر خوب است. شمع روشن کردن چقدر خوب است. راه رفتن توی خیابان چقدر خوب است. دیدن فروشنده های مهربان که هی به آدم تخفیف میدهند هم خیلی خوب است. زندگی خیلی خوب است. به همین سادگی! نه عاشق کسی هستی و نه کسی عاشق تو. تعداد معدودی آدم خوب، فیلم خوب و کتاب خوب در زندگی ات هستند و زندگی لذتبخش است و من همین طور قبولش دارم. نه به معجزه نیازی هست و نه هیچ چیز خاصی. زندگی من همین حالا هم خاص است.


پ.ن: Yellow




+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:53  توسط   |