تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

هر كه را نميشناسم "ري ري" صدا ميكنم...

توي راه پيش خود لهجه شان را تمرين ميكنم...

به گربه هاي مقيم سازمان آب لبخند ميزنم

مورچه ها را دنبال ميكنم...

سعي ميكنم بپذيرم

هرآنچه كه مي آيد را...

در بين اين همه...

خود را زنده احساس ميكنم

رو و زير را هر چه كني يكي نميشوند...

برايم كافيست

كه منظومه ي هستي را مركز باشم...

با اين فكر

او و آنها

و ناملايمتي ها

چه بي ارزش

چه بي اهميت

مينمايند

 

 

 

پ.ن: انسان ها این روزها چه قدر این اسم را نالایقند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:13  توسط   | 

رنگ موزائيكهاي كف كلاس با رنگ صورتي آنچه به اجبار مدرسه به تن دارم مخلوط ميشود و پاييز 1 ماه آخر 17 سالگيم را توي مشتش ميفشارد...

ريز چيزها آزارم ميدهند... و از درشتها غافلم ميكنند...

درون فاتيما آشوب است و ساعت 5 دقيقه به زنگ...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: بالاخره درخت چنار پیدا کردم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:7  توسط   | 

اگر باز هم کسی بدون دعوت نامه بخواهد بیاید اینجا و برایم نظرهای مفت بگذارد....

خواهش میکنم اگر در مورد مطالبی که مینویسم چیز جدید و تنها جدیدی برای گفتن  دارید نظر بدهید..

آه که اگر باز یکی از آن نااهلان آدرسم را بیابد... آنوقت آن روی فاتیما را خواهد دید!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:30  توسط   |