هر كه را نميشناسم "ري ري" صدا ميكنم...
توي راه پيش خود لهجه شان را تمرين ميكنم...
به گربه هاي مقيم سازمان آب لبخند ميزنم
مورچه ها را دنبال ميكنم...
سعي ميكنم بپذيرم
هرآنچه كه مي آيد را...
در بين اين همه...
خود را زنده احساس ميكنم
رو و زير را هر چه كني يكي نميشوند...
برايم كافيست
كه منظومه ي هستي را مركز باشم...
با اين فكر
او و آنها
و ناملايمتي ها
چه بي ارزش
چه بي اهميت
مينمايند

