متشکرم از:
صامت... حدیث... عاطفه... علی.ر ... مجموعه ی بزرگ پسر دایی هام و دایی هام... الهه... سالی... محیا... و ... که کلی امروز منو خوشحال کردن...
متشکرم از:
صامت... حدیث... عاطفه... علی.ر ... مجموعه ی بزرگ پسر دایی هام و دایی هام... الهه... سالی... محیا... و ... که کلی امروز منو خوشحال کردن...
و تو برای دومین بار نه... برای چندمین بار در رویاهایم مردی
زندگی ام... بینا باش که چگونه با مرگ چند باره ات
هوایی شد که حیاتش سوخته
و آنچه به جای مانده
تنها رنگی تهوع آور است...
روحم به جایی دور میگریزد
در این غربت
دلم برای خودم تنگ میشود...
پ.پ.ن: حاضرم تو کنکور آخرین نفر بشم اما به خاطر سهمیه عضو بسیج نشم!
پ.ن: صامت عزیز...مثکه نفست از جای گرم درمیاد...
+ فعلا وقت سر زدن به هیچ وبلاگی را ندارم... ببخشید...
دلم چند سطر ميخواهد
كه در آن آرايه نباشد
كنايه نباشد... اغراق نباشد...
از حوادث ساده بگويد...
بگويد كه من در هر دقيقه چند بار نفس ميكشم
بگويد كه اگر دستت را 5 دقيقه جلوي دهانم بگ....
همين قدر ساده... همين قدر نزديك
و آخرين لحظه ام بوي دست تو را خواهد داد...
آخرين لحظه ام را آرام ميخواهم
ميخواهم از زمين باشم
و از روح هستي
...
و ديگر قوانين تو را پايبند نه
و ديگر زشتيهاي تو را نظاره گر...
پ.ن: متنفرم از هر آنچه كه خوب است و دوام ندارد...
چرا هنوز مینویسم...؟؟؟
نوشتن ديگر دردي دوا نميكند... با آنچه در ذهن دارم قابل قياس نيست...