دخترك زير درخت چنار روي حصيري دراز كشيده بود و ابرها را از بين شاخه هاي چنار دنبال ميكرد... جيرجيرك بدون اينكه ديده شود آواز سر داد... و بعد از آن گنجشكها با صداي بلند شروع به خواندن كردند... دسته اي كلاغ در آسمان پديدار شدند...
- مامان، كلاغا كجا بودن؟
- رفته بودن مدرسه...
- الآن ساعت چاهاره، نه؟
- آره...
- ميدوني هميشه گنجشكا ساعت 4 بعد از ظهر ميخونن...
- تا حالا دقت نكرده بودم...
- مامي... صبا كه بيدارم ميكني هم ساعت نه ه...
- گنشكا ساعت نه صبم ميخونن؟
- نه... از جاي آفتاب ميفهمم...
- اِ؟
- مامي.. چرا گوش نميدي...
- چرا عزيزم دارم گوش ميدم...
- هر وقت ميگي"اِ" يعني اصلا گوش نميدي...
...
