تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

دخترك زير درخت چنار روي حصيري دراز كشيده بود و ابرها را از بين شاخه هاي چنار دنبال ميكرد... جيرجيرك بدون اينكه ديده شود آواز سر داد... و بعد از آن گنجشكها با صداي بلند شروع به خواندن كردند... دسته اي كلاغ در آسمان پديدار شدند...

- مامان، كلاغا كجا بودن؟

- رفته بودن مدرسه...

- الآن ساعت چاهاره، نه؟

- آره...

- ميدوني هميشه گنجشكا ساعت 4 بعد از ظهر ميخونن...

- تا حالا دقت نكرده بودم...

- مامي... صبا كه بيدارم ميكني هم ساعت نه ه...

- گنشكا ساعت نه صبم ميخونن؟

- نه... از جاي آفتاب ميفهمم...

- اِ؟

- مامي.. چرا گوش نميدي...

- چرا عزيزم دارم گوش ميدم...

- هر وقت ميگي"اِ" يعني اصلا گوش نميدي...

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:14  توسط   | 

جلبک...

آهنگ زیبایی دارد....

این روزها اگر کسی را دیدی که بین هر ۳ کلمه اش ۱ بار جلبک میگوید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:10  توسط   | 

بالاخره آمد...

...

و همین آمدن کافیست...

 

پ.ن: صامت خواهش میکنم انقدر کامنت نذار... اعصابم خورد میشه از دستت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:25  توسط   | 

و من ریشه های این سیاهی را بر خواهم کند...

با تو خواهم درخشید...

ناجی ام باش...

و خواهم بود...

راه خواهیم یافت به راه...

 و اصل...

برای تو و خدایمان...

برای من که هر سه در آن خفته ایم...

امید که باز بر طرح... اصل... راهمان غبار ننشیند...

امید که دیگر سیاهی در من ریشه ندواند...

باور بدار که زیبایی است...

این من بودن...

ایمان دارم که

این من بودن

زیبا ترین است

زیرا که هر سه در این من خفته ایم...

 

پ.ن:

بهار حضور توست...

بودن توست...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:59  توسط   | 

هنوز، هنوز جاريست

دلم سري مشكي ميخواهد

يا پيراهن قرمزي كه طلائيم را باز گرداند...

كاش بار ديگر كه چشم باز كردم...

خورشيد را ببينم و تو را

و نه هيچ كس ديگري

نه حتي او

تنها تو

كاش بار ديگر كه چشم باز كردم...

دانسته باشد

دانسته...

كاش بار بعدي...

ديگر انسان نباشم...

ديگر مجبور به پذيرفتن... مجبور به رد... مجبور به قساوت...

كاش بار ديگر، بين ما شرطي نباشد...

تو مادر باشي و من فرزند...

براي من، من تنهاي توام

كاش بگذاري چشمانم را به شيوه ي ديگري ببندم...

تا بار ديگر كه گشودم...

خورشيد را ببينم وتو را

تو آفريننده و من... مخلوق نه...

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23:10  توسط   |