تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

درهم پيچيد و حتي خودش متوجه بودنش نشد... قبل از آنكه بفهمد، بهم پيچيده و گسسته بود... بودن را هر ذره اش رويايي دانست كه در "يكي نبود" خلاصه شد...

...

...

افسوس كه هيچ گاه گذشته را بر زمين ننهاد

افسوس كه هيچ گاه آينده اش را از كانون آينه ي مقعر برنداشت...

افسوس كه هيچ گاه حال را درنيافت

افسوس!

فرصت به اتمام رسيده...

افسوس...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:57  توسط   | 

در پس بهانه های رنگینم حتی...

پوچی موج میزند...

 

 

پ.ن: متشکرم از آیه به خاطر کامنت به جاش...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 2:48  توسط   | 

اين لكه هاي سياه از دامان سفيدش پاك نميشوند

حتي اگر خودم را پاك كنم

حتي اگر تو را

...

مداد سياهي پيوسته براي سياهي چنگال ميكشد

چنگالهايش ميدرند

مرا

او را

كه معصومانه

در سايه ام پنهان شده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 0:45  توسط   | 

همه ي ما دور ميزنيم

نميدانيم چه چيز را...

رويايم تنها يك رويا بود

تنهايي زيباترين است

نميدانم چرا آن سكه جاريست...

صداي افتادنش بر روي زمين

شانه هايم را ميگيرد...  تكانم ميدهد

چشمهايش ميگويند

ببين... هنوز جاريست...

رها ميشوم

به آرامي سقوط ميكنم

آسمان پديدار ميشود

دم

كسي نيست

دم

روي يخ بازمي ايستم

بازدم

...

نيمه ي چپ از راست گرمتر...

صدايي ميخواندم

- بله؟

- بيا صبونه

لبخند ميكارم

ديگر صدايي نميخواندم

من براي تو مينويسم

فاتيما!

از درون تو

تو مدتهاست كه اينجا نيستي

من در بين سطرها من را داده ام

من از دم و بازدم، چيزها فهميده ام

بازگشته ام

...

جاريم

...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:22  توسط   | 

به دنبال قاشق به آشپزخانه رفتم

قاشق مهم ترينِ زندگي ام شد

مهم تر از دستهايت

اينگونه اگر ادامه دهم

در دنيا هر چيزي از تو

و حتي از دستهايت

مهم تر خواهد بود

آزاد باش

چرا كه قاشق براي من

از تو

و حتي از دستهايت

سودمند تر است

آزاد خواهم بود

آزاد باش

شايد

قاشق براي تو

از من

و حتي اشكهايم

مهم تر باشد

...

 

 

پ.ن:

ديگر دستهاي زبرت...

دست كوچكم را در آغوش نخواهند داشت...

من احساس كرده ام...

آغاز عبورت را...

دستهايت اكنون...

آنقدر لطيفند...

كه از دستهاي زبرم عبور ميكنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:40  توسط   | 

و فاتيما بار ديگر درون آشفتگي اش غوطه ور شد...

آموخت كه تنها به خودش عشق بورزد...

افسوس!

 كه در اعماق وجودش...

قلبش...

طرح سرپيچي ميريخت...

...

ميشنوي؟

خرد ميشود

قطره قطره ميچكد...

...

...

...

...

چطور چنين شكستني را درنميابي؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 23:29  توسط   |