درهم پيچيد و حتي خودش متوجه بودنش نشد... قبل از آنكه بفهمد، بهم پيچيده و گسسته بود... بودن را هر ذره اش رويايي دانست كه در "يكي نبود" خلاصه شد...
...
...
افسوس كه هيچ گاه گذشته را بر زمين ننهاد
افسوس كه هيچ گاه آينده اش را از كانون آينه ي مقعر برنداشت...
افسوس كه هيچ گاه حال را درنيافت
افسوس!
فرصت به اتمام رسيده...
افسوس...
