ماهی قرمز
لاکپشت و
ترمه
ترمه و
سبزه و
ترمه
...!
ترمه و
بوی بهار و
ترمه!
ماهی قرمز
لاکپشت و
ترمه
ترمه و
سبزه و
ترمه
...!
ترمه و
بوی بهار و
ترمه!
پيش از آنكه ايمانم به خاك فرو رود
قلبم دوباره آكنده از آن بود
تو
تنها تو
و من
تنها من
براي من
اهميت داريم
و البته جايي كه اندكي از روح درخشانت باشد
مقدس خواهد بود
آنكه ندرخشيد
فراموش شد
...
تو
براي من
هميشه اينجا خواهي بود...
پ.ن: دلم برای ملول و مژده... مینا... مصی... احی... یان... و تمام کسانی که روزگاری هر روزم بودند تنگ شده...
چهارشنبه سوریتان پیچاپیچ مبارک...
بهشت را من نمیفهمم
جهنم را نیز
وقتي كه از آن بالا
با چهره اي عاري از احساس
نگاهم ميكني
ايمانم از دستانم ميريزد
به خاك
ايمانم از دستانم ميريزد
به خاك
و راه فراري نيست
راه فراري نيست
نداي ملكوتيت در جهان پيچيد
راه فراري نيست!
من فرياد خواهم كشيد
ايمانم از دستانم به خاك ميريزد!
آه! اي پروردگار...!
من جز به اشكهايم... دردهايم... خاكستري و تلخ
ديگر به هيچ چيز ايمان ندارم
آه! اي آفريننده...
آفريده اي نه... محكوم كرده اي
محكوم!
محكوم
محكوم به هر آنچه خودت خواسته اي
ايمانم از دستانم ميريزد به خاك
ايمانم از قلبم به دستهايم ميريزد
و از دستهايم به خاك
راه فراري نيست
...
از دستانم به خاك
راهي نيست
...
خاك
راهي نيست
...
سرانجام
محكوم...
...
سرانجام
مفهومي در كار نيست...
رهايم ميكني چنين
و باد
ذرات مرا ميگسترد
و من از دانه هاي رقصان كاجي در هوا رهاتر
ميدانت را ميگذرم...
و تو هيچ گاه ريز چيزي را كه من باشم نميبيني
تو هيچ ريز چيزي را نميبيني
من آواز من را خوانده
قلب در دست باد
رفته ام...
و هنگامي كه با اطمينان به گناهت اعتراف ميكنم
تو جرات تكذيب نداري
من هميشه اكنونت را در مشت داشته ام
من هميشه كنارت پرواز كرده ام
تو گمان بردي كه فرشته است...
خاك را روي خاك ميريزي
و من از مرزها در آسمان حل ميشوم...
در دهانم جايي براي زبانم پيدا نميشود
زياديست
هيچ كس از اين چشمها هيچ چيز نميخواند
ذره ذره كه گرما سست ميشود
تو مرا چنگ ميزني
افكارم گره هاي كور خورده اند
دو سر طناب را چيزهايي ميكشند
گره كورتر ميشود
نور لحظه به لحظه كم فروغ تر ميشود
درخشش كم سويت با تاريكي در جدال است
...
من سمت تو خواهم بود
اگر چيزهايي دو سر طناب را نكشند
اگر گره ها كورتر نشوند...
ميدانم بيش از اينهايي...
بتاب...
پ.ن: به یاد ۷ اسفند ۸۴.... روز توهم مبارک...