تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

به شفافي قطرات آبي كه تنها لحظه اي در هوا معلق مي مانند

و به اندازه ي پاكي كودكيم

مرا به آغاز راهم بازميگرداني

تو پر از درخشنده اي

حتي اگر رنگي از بزرگ سالي؛

رنگي از دنياي مادي روي آن زده باشند...

و نگاهت به اندازه دريا يا آسمان... از ابتذال دور و به دوستي نزديك است

دوستي 5 يا 4 سالگي

و تو

متعلق به اينجا نبوده اي...

ترسانم

كه رنگ بر رويت بخشكد

يا

قلمي ديگر رنگي تازه را به جنگ با درخشنده ات بياورد

تن خويش سر ده...

رفيق...

تا افسون ها را به عدم...

!

رفیق...

 

 

پ.ن: چند وقت درس بخوانیم بد نیست...  اجباریست... ما به جایش "اگر دانه نمیرد" میخوانیم... برای حفظ ظاهر چند روزی دور آپ کردن را خط میکشیم...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:16  توسط   | 

من

شايد براي نخست بار است

كه اينچنين ميشكنم

و روحي كه در قفس استخواني دست و پا ميزند

زبانم اشكها را پيش از ريختن چشيده

و دندانهايم عصبانيتشان را روي لبهايم خالي ميكنند

و معادله خط آن ظريف هر لحظه تغيير ميكند

و مرا به آنها نزديك

من به تنهايي مي ايستم اما دفاع نميكنم

زبانم اشك ميچشد

روحم درد...

و قفس، قفل، كليدش به سيم برق بدون روكش وصل شده

اما تقصير از قفس نيست

آنها فرصت دارند كه به اندازه ي تمام معادله خطهاي آن ظريف بد باشند

هستي و من خودم را آغوشت رها ميكنم

و پايان ناپذيرت اشكها را پيش از ريختن خشك ميكند

و من ديگر به تنهايي نمي ايستم

شايد قصد دفاع داشته باشم

لحظه به لحظه

معادله خط كه تغيير ميكند

من...

و اويي كه همانند من است

يا حتي آنها كه گمان ميكنند فرصت زيادي دارند

به بينهايتت نزديك تر ميشويم

و فرصت و درد و خوشي و رنج و اشك... نميتوانند شيب خط آن ظريف را به يك حالت حفظ كنند...

اما فرصت

شايد آنقدر باشد

كه من ذره هايم را از نو به هم بچسبانم

لبخند بزنم

شايد آنقدر باشد

كه من خود را قانع كنم

تا چند روزي را سياه زندگي كنم

بايستم

دفاع كنم

نفس بكشم

بد نباشم

شايد

توانستم

...

شايد

با پايان ناپذيرت يكي شدم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:35  توسط   | 

 اين روح

ميخواهم درخشان باشد

تكه اي از تو...

تكه هاي بسياري از تو اينجا هست

تكه هايي كه فراموش كردند منشا را

تكه هايي كه فكر كردند فهميده اند اما در اصل نفهميده بودند

تكه هايي كه فراموش نكردند اما درخشان هم نبودند

تكه اي كه در روحم دارم... تكه اي كه گاهي فراموشش ميكردم... و من نه مسلمانم... نه زرتشتي و نه پيرو هيچ آئين ديگري... من انسانم...  پيرو تو... پيرو اين تكه ي درخشان... و اين نميتواند اشتباه باشد... چون تو پيوسته لبخند ميزني... و من مسيرم را يافته ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 19:53  توسط   |