تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

میدان را خالی میکنم

تا با خودش بجنگد

باران که بارید

به نظر کسی زیبا رسیدم

و در نظرم

چیزی به زیباییِ در نظرت زیبا بودن نیست

زمان

شکوفه های انارمان را بلعید

زمان

دستت را نیز ربود

من فراموشم نمیشود

منطق تو احساس مرا نفهمید

زمان

دست فاتیما را در دستم گذاشت

زمان

انارهایم را به بار نشاند

زمان

...

خاطره ات از صحرایم دامن میکشد و خرامان دور میشود

من خواهان رفتنش نبودم اما:

اين لكه هاي سياه از دامان سفيدش پاك نميشوند

حتي اگر خودم را پاك كنم

حتي اگر تو را

...

مداد سياهي پيوسته براي سياهي چنگال ميكشد

چنگالهايش ميدرند

مرا

او را...

 

پ.ن: میترسم رهایی آنجا که خیال میکنم نباشد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:3  توسط   | 

الهام دست مرا گرفت

من الهام را دوست دارم

الهام يك سال از من بزرگتر است

الهام مثل بقيه نيست

ديشب خواب ديدم كه خانوم نجم ميخواهد مرا بخورد

من از خانوم نجم ميترسم

مونس گفت: خانوم نجم كه ترس نداره!

اما حتي بچه هاي شهيد صدوقي هم از خانوم نجم ميترسند

من توي خواب ديدم كه خانوم نجم مدير ملول اينا هم شده

من براي هزارمين بار كابوس رزيدنت ايول را هم ديدم تازه اين بار صحنه هم داشت! اما من فقط تماشاچي بودم...

من خيام و رباعيات او را ميخوانم.

من با ددي دوست شده ام چون حالا زيادتر درس ميخوانم

سارا روي تاب نشست و من او را هل دادم

جيغ زد

من هم جيغ زدم

من سارا را دوست دارم

من محيا و مونس را دوست دارم

من درخت توت و رزهاي باغچه مان را دوست دارم

من فاتيما و زندگي را دوست دارم

من يك بار ديگر هم خواب ديدم كه به جاي آقاي فرشي آقاي كنكور معلم حسابانمان شده است

من ماهي گلي هاي توي حوضمان را دوست دارم

من همه را دوست دارم

سال ديگه شايد از خانوم نجم نترسم و او را هم دوست داشته باشم

من مادربزرگم را خيلي خيلي دوست دارم

اما تنبلي ام مي آيد كه زنگ بزنم و احوالش را بپرسم

من دعا كردم كه الهام امسال كنكور رتبه اش خيلي خوب بشود

من دعا كردم كه خدا آقاي امامي را به راه راست هدايت كند

من اين روزها... پرم از خوبي... پرم از زندگي

روشنم... جاريم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط   |