الهام دست مرا گرفت
من الهام را دوست دارم
الهام يك سال از من بزرگتر است
الهام مثل بقيه نيست
ديشب خواب ديدم كه خانوم نجم ميخواهد مرا بخورد
من از خانوم نجم ميترسم
مونس گفت: خانوم نجم كه ترس نداره!
اما حتي بچه هاي شهيد صدوقي هم از خانوم نجم ميترسند
من توي خواب ديدم كه خانوم نجم مدير ملول اينا هم شده
من براي هزارمين بار كابوس رزيدنت ايول را هم ديدم تازه اين بار صحنه هم داشت! اما من فقط تماشاچي بودم...
من خيام و رباعيات او را ميخوانم.
من با ددي دوست شده ام چون حالا زيادتر درس ميخوانم
سارا روي تاب نشست و من او را هل دادم
جيغ زد
من هم جيغ زدم
من سارا را دوست دارم
من محيا و مونس را دوست دارم
من درخت توت و رزهاي باغچه مان را دوست دارم
من فاتيما و زندگي را دوست دارم
من يك بار ديگر هم خواب ديدم كه به جاي آقاي فرشي آقاي كنكور معلم حسابانمان شده است
من ماهي گلي هاي توي حوضمان را دوست دارم
من همه را دوست دارم
سال ديگه شايد از خانوم نجم نترسم و او را هم دوست داشته باشم
من مادربزرگم را خيلي خيلي دوست دارم
اما تنبلي ام مي آيد كه زنگ بزنم و احوالش را بپرسم
من دعا كردم كه الهام امسال كنكور رتبه اش خيلي خوب بشود
من دعا كردم كه خدا آقاي امامي را به راه راست هدايت كند
من اين روزها... پرم از خوبي... پرم از زندگي
روشنم... جاريم...