دریای سیاه آب خون آلودت را ترک میکنم
پ.ن:
مداد سياهي پيوسته براي سياهي چنگال ميكشد
چنگالهايش ميدرند
مرا
مرا
مرا
...
دریای سیاه آب خون آلودت را ترک میکنم
پ.ن:
مداد سياهي پيوسته براي سياهي چنگال ميكشد
چنگالهايش ميدرند
مرا
مرا
مرا
...
غم و رهايي
هر دو شگفت انگيزند
وقتي غمگينم
خدا در من حل ميشود
وقتي رها
من در خدا
و درد
به شدت زندگي را احساس كردن است...
پ.ن: نظرات ديگران اصلا برام مهم نيست... آخه همه فكر ميكنن فيلسوفن و بدون اينكه فكر كنن شايد نظرشون فقط در مورد خودشون صدق كنه امر ميكنن كه:
- فلان جاش به نظر ما خوش نيامد... عوضش كن!
- اصلا فلان چيز به نظر ما اين طوري كه گفتي نيست اون طوريه كه ما فكر ميكنيم...
شايد خودمم قبلا از اين كامنتا جايي گذاشته باشم... اما الآن شرمنده ام! مگه همه چيز بايد با عقل ما جور دربياد؟ مگه ما از هرچي خوشمون مياد بايد همه از اون خوششون بياد...
آهنگ ادعا از آبجيز قشنگ منظورو ميرسونه:
بسه ديگه بابا چقد ادعا؟
برخورداي عصبي پرخاشو دعوا
بسه ديگه بابا چقد ادعا؟
رفاقت زيادي دخالتاي بيجا
اظهار علاقه هاي غير عادي
لطفاي تحميلي توقع زيادي
فداكاري هاي عجيب و جور و واجور
كمكهاي بزرگ اما اونم با زور
بسه ديگه بابا چقد ادعا؟
برخورداي عصبي پرخاش و دعوا
بسه ديگه بابا چقد ادعا؟
رفاقت زيادي دخالتاي بيجا
اظهار نظراي بي مورد و خاص
تصميماي جدي ولي خوب بي اساس
تظاهر به علم و عقل و افكار امروزي
...
و من با تك تك جملاتش مواجه شدم... بابا خوب تا كي؟ تا كي؟
اگه من همين چيزايي كه تو اين وبلاگ مينوسمو ببرم چاپ كنم و به فرض محال خوبم فروش بره... اون وقت يهو ميشه بي عيب و نقص و كلي همه افتخار ميكنن كه ما اين يارو رو ميشناسيم و ....! و ميشه مبرا و پاك... حالا ديگه با منتقداي ادبي كار ندارم... مهم اينه ما اصلا نميتونيم جنبه هاي خوبو ببينيم... نظري نداريم... دلمونم نمياد كه نظر نديم... ميگرديم و ميگرديم تا ببينيم كجاش يه نكته ي بي اهميت خوابيده مثلا كافيه ساعت 5:05 باشه و تو بگي 5:00 ! فوري ميگن كه: نه ببين ساعت 5:05 ... حالا اين مورد كوچيكشه...! آخ...! حالا انواع و اقسام نظراي ديگه... به خدا نميتونم جلوي خودمو بگيرم... تو همين پست تيغ
نظرا:
مگه كودكي تيغه؟
مگه تيغ كودكيه؟
مگه تيغ تيزه؟
مگه حقيقت اون بالاس؟
مگه اون بالا حقيقته؟
مگه آسمون كاغذه؟
مگه تو بچگيات تيغ داشتي؟
اصلا مگه دستت به آسمون ميرسه؟
مرده شوره هرچي كامنته ببرن.. صد رحمت به همون كامنت معروف:" به من هم سر بزن..." تو نظر جديدي داري؟ برو تو وبلاگ خودت مطلب منو كپي كن بعد پايينش بنويس:
اكنون نسخه ي به دست من اصلاح شده را بخوانيد...
يا اصلا چه طوره يه وبلاگ گروهي درست كنيم... نسخه هاي اصلاح شده رو بزاريم اون تو... به خدا جدي ميگم... خيليم خوبه... اون وقت هيشكي ام عين من قاطي نميكنه... من اعصابم از دست اين خورده كه هيشكي به مفهوم كاري نداره... همه به لفظاي بي ارزش گير ميدن... مهم اينه مفهومو برسونم ديگه... حالا اگه چه فرقي ميكنه با ناخن آسمونو بشكافي يا تيخ يا كارد يه قيچي يا ...! من از تيغ خوشم مياد... مهم اينه كه منظور از بچگي پاك بودن و بي آلايش بودنه... منظور از حقيقت خداست منظور از تيغم راه رسيدن به خدا... البته فقط همين پست نيستا... فقط سر اين پست بود كه آتشفشان خشم من بعد از مدت ها تحمل فوران كرد...
پ.پ.ن: انتقاد با اين كاملا فرق داره... چون انتقاد خيلي نگاه ژرف تري داره...
دوباره و دوباره ميگم اين پست رو فقط براي نمونه ذكر كردم... وگرنه تو هر پستي يا اصلا تو رفتار روزانمون.. اين نمونه ها زيادن...! مخاطبم شخص خاصی نیست!
من دلم گرفته است
من دلم گرفته است
حتي بيش از فاصله بين صفر و يك
در منطق فازي
من دلم گرفته است
و كيست كه بداند؟
كه من هيچ گاه دوستي نداشته ام
جز يكي آندره ژيد
و من دوباره و دوباره و دوباره خواهم گفت:
آه، ژيد تو برايم از زنده ترين دوستانم.. زنده تري
من دلم تنگ و گرفته ست
و از وقتي كه نخ بادبادكم را پدر چيده
ديگر كسي با من بادبادك درست نميكند
كيست كه بداند؟ كيست؟
چرا بايد بترسم
اگر همه دريابند
كه از شاملو و سهراب و فروغ تاثير پديرفته ام
ژيد گفت تقليد خوب است
تقلب نه...
چرا بترسم؟
از چه؟
از كه؟
چه اهميتي دارد كه ديگران اينها را بخوانند يا نه؟
از دیگران نباید انتظار هیچ چیز را داشت
من دختركي هستم
كه اينجا نيست
من روحم را برداشته و گريخته ام
در ميان كساني كه روحشان را در ده سالگي جا گذاشته اند
و چه سخت...
بازگشت چه دشوار است...!
و من دختركي بيش نيستم
كه بارها زندگي اش گزيده
جمعه ها مدتهاست كه از شبنم خاليند
چهارشنبه سوري براي من مترادف رضاست
رضا و سيگارت و برف
و جز تصاوير مبهم
از زندگي من
كيست كه بداند هيچ نمانده؟
من سالهاست كه تنهايم
سالهاست كه دوستي نداشتم
از آن بار دومي كه به دنيا آمدم...
شبي كه برف ميباريد
و شاملو برايم چيدن سپيده دم ميخواند
و از آن زمان كه فهميدم
پسرك تنها به دنبال جسم من است
كيست كه بداند؟ كيست؟
من نميدانم...
كه روحي بي جسمم
يا جسمي بي روح
هر چه باشم
از مردم نيستم
اين مردم كه ميگويم
فرد نيست
اجتماع است
فرد به تنهايي...
نيست
هر شكلي كه باشم
مردم
مرده ام ميخوانند
و كیست که بداند...
من
از دو خط زندگي كف دستم
كوتاه تر و عميق تر را برگزيدم...
آسمان را میدرم
و از شکافش
حقیقت را
نظاره گر میشوم...
پ.ن: فاخته... صدایمش پراند