پريشان در تنهايي و سكوت
در سرما
و سرگرداني...
در تنهايي
كه حتي از خويشتنم خاليست...
در وحشت
از تاريكي و روشنايي...
در مكاني
بين دو ميان
بين دو سرگرداني
در وحشتي
مرطوب و خشك
در جايي
در جايي
در جايي
در نابجايي
در جايي درون من
بيرون از مرزهاي من
بر روي مرزهاي من
بر روي ذره هايي كه از آن زندگي ميگيرم
بر روي تيرگي هاي تيرگي ام
بر روي پريشان حاليم
كه آه
آه
من اين كالبد، اين زندگي، اين حضور را، وجود را
ترك گفته ام
ترك
ترك
وآنچه از هرچيز مانده
تنها پوست شكننده و فريبنده اش است
آيا؟
آيا حقيقتي پشت ترمز شتابزده اي در دور دست بود؟
اول حقيقت آن بالا بود
بعد روي زمين
بعد درون من
بعد همان حقيقت را ديدم كه تاروپودش را از دروغ بافته...
پس خودم را ديدم
در جايي
در جايي
در جايي
در نابجايي
نابجايي
نابجايي
كه تاروپودش را از هيچ بافته...
