تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

اصلا توی این کره­ی گنده، یک وجب خاک پیدا می­شود که در آن، کسی در فکر دریدن دیگری نباشد؟ روی کسی با تویش فرق نداشته باشد؟ کسی دشنام نگوید؟

جایی هست که در آن همه منطقی باشند و کسی به فکر میان­بر زدن و ضایع کردن حق دیگران به خاطر خودش نباشد؟

جایی هست که آدم مغرور، بد اخلاق یا خسیس نداشته باشد؟

جایی هست که در آن انسان­ها به خاطر قدرت یا پول دست به هر کار نادرستی نزنند؟

جایی هست که در آن نفرت نباشد؟ حسادت نباشد؟

جایی هست که در آن همه برادر و دوست باشند... کسی به دیگری نظر سوء نداشته باشد؟

یک وجب، فقط یک وجب...

جایی که روح هر کسی در آن شفاف باشد...

 


گاه احساس می­کنم خدا دستهای سیال آبیش را از آسمان برداشته...

آن بالا نیستی و عدم و سیاهی موج می­زند

و اینجا سایه­ی وحشت و پلیدی

 


تنها مانده­ام و تنهاییم تصویر نمی­شود

حتی اگر بندبند آن را برایت هجی کنم

 

پ.ن: آهنگ Grafton Street دایدو واقعا معرکه است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:35  توسط   | 

تو که برای من وقت نداری

من چرا داشته باشم؟

تو که هر کس و ناکسی را به من ترجیح میدهی

من چرا ترجیح ندهم؟

از خوبی کردن یکطرفه به تو خسته شده ام...

جالب است که با این رفتارت باز هم از من توقع توجه داری!

من احمق نیستم

اگر در سر چنین خیالی کرده ای سخت در اشتباهی

من احمق نیستم

اما تو شاید هستی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:59  توسط   | 

چند روز است که از شدت افسردگی خل و چل شده ام... البته قبلا هم بودم... اما الآن یک کمی خزگی هم توش دارد... یک دوست جدید هم یافته ام. اسمش پریسا است و سوم دبیرستان است و من تازه فهمیده ام که در قبرستان ما درس میخواند...امشب با هم رفته بودیم چشمک... هرچی من سنگین بودم، او سبک بود... صد تومانی نبودها! فقط رفتارش شفاف بود... عین بچه ها. سر کلاس هم امروز به ما خیلی خوش گذشت... اصلا چقدر خوب است که آدم اینجوری بنویسد... شفاف! رو رو رو... مونس رفت که رفت! به جهنم... پریسا که هست! تازه کلی با او به آدم خوش میگذرد و ما میتوانیم 2 تایی به نجم فحش بدهیم... ها ها! نمیدونی امروز چه خوب بود... پریسا بلند بلند از آن شعرهای مزخرفی که من هیچ وقت گوش نمیدهم میخواند و من میخندیدم... من و پریسا با هم کلی نقشه ریختیم که یک جوری مخ امیر را بزنیم... پریسا ادای صدای مزخرف امیر را در میآورد و موهای آقای حسن پور را مسخره میکرد... پریسا چقدر خوب است... چقدر کودکانه بودنش را دوست دارم... امیر چقدر مزخرف است... نمیدانم چرا میخواهیم مخش را بزنیم... شاید از سر بیکاری... اما من اصلا توی توهمش نیستم... اصلا پریسا چقدر دوست داشتنی و شاد است... چقدر صمیمی... یک کمی هم مثل آیه است... من آیه را دوست دارم... پریسا را هم... چقدر عجیب است که من تا حالا توی مدرسه پریسا را ندیده بودم... وای چقدر آقای حسن پور و دوستش خوب هستند... چقدر امیر مغرور و متکبر است... چقدر خانوم موسوی خوب است... تازه رشته اش هم معماری است... چقدر امروز با پریسا به من خوش گذشت... بعد از عمری!

پریسا یک کمی هم شبیه ملول است... ملول خوب من!

امروز من شده بودم شبیه 10 سالگیم... من عاشق عشق هستم نه عاشق کسی... یک کمی خزیده شده­ام اما این هم یک جور زندگی است دیگر! تازه بالاخره چند نفر فهمیدند که صدای من خوب است و کلی تعریف کردند و من لوس شدم... رسی هم با من قهر است و دارد حسابی، از خر شیطون سواری میگیرد و پیاده بشو نیست... تازه این امیر اصلا به جوک پریسا نخندید... اه اه... چه قدر خشک است این امیر... فامیلیش چه بود اصلا؟ من چه می­دونم! چرا زودی پنج چنبه نمی­شود؟ از امروز که پریسا آمده من کلی به کلاس علاقه­مند شده­ام... من خدا را خیلی دوست دارم...

پنج شنبه می­خواهم یک کمی از زیر زبون امیر حرف بکشم... به نظر خیلی خنگ می آید... هر چند که ظاهرش مغرور است... با آن صدای مزخرفش...

واسا بینم! کی گفته من تو توهم امیرم؟؟

پ.ن: حوصله ویرایش کردن ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:9  توسط   | 

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ مه نازکی

اون ململ مه

که رو عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاجو واج موند مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات

                           شاملو

پ.ن: دلم میخواهد از اینجا هم رخت ببندم... بروم جایی که اگر تویش خواستم پست بی معنی بنویسم به کسی بر نخورد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:29  توسط   | 

من یکی از آن ۶.۷ میلیارد آدم

تو هم

...

خیلی از آن ها را نمیشناسم

بعد از این

تو را هم

...

بیا بی تفاوت از کنار هم بگذریم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 19:23  توسط   | 

آنگاه بود

آنگاه

كه تكه­هاي به هم چسبانده شده­ي من، فرو ريختند...

و روحي كه در من دميده شده بود؛ ته نشين شد...

تو از سخن بازنايستادي

تو به درهم پيچاندن حروف تيز و خون­آلودت سرگرم بودي

...

كجاست رستاخيز من؟

كجاست گردبادي،

كه افشانه­هايم را دگر بار

برانگيزد؟

...

آنگاه بود

آنگاه

كه تكه­هاي به هم چسبانده شده­ي من

فرو ريختند...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:14  توسط   | 

گفتم: برف... بارون... جمعه... قرمز... مورچه... درخت... من... تو... سارا......

غم...

و خط سياهي كه بعضي از اينارو بهم وصل مي­كنه

زندگي يه نيم خط سياهه...

مهم نيست چيارو به هم وصل مي­كنه...

مهم اينه كه در نهايت، هم­خوني دارن...

چه آشكار

چه پنهان...

 

وسط حرفم دويد: ديگه يادت نره ما چه دوستاي خوبي بوديم، هستيم و خواهيم بود و هيچ كس و هيچ چيز باعث از بين رفتن اين دوستي نخواهد شد...

 

من ادامه دادم: ...چه قابل درك

چه پيچيده...

واسا بينم، ايني كه گفتي چه ربطي به حرفاي من داشت؟

 

ادامه داد: من هر رابطه­اي با هركس داشته باشم تاثيري تو رابطه من و تو نداره و نخواهد داشت...

 

گفتم: ...مي­دوني؟ من از اين به بعد بدون تجير و حفاظ زندگي مي­كنم...

 

گفت: ربطي به حرف تو نداشت، مي­خواستم اون شب بگم اما يادم رفت...

 

با بغض گفتم: اون شب كه يه بار گفتي...

 

متوجه لرزش صدام نشد...

 

گفت: بگذريم

 

گذشتيم...

 

كسي در سكوت نيمه شب

خط سياه بينمان را

زدود

در سكوت

در آرامش سياه شب

گويي

كه هيچ گاه

نيم خطي

بين ما نبود

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:18  توسط   |