تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

شب یا روز؟
نه، ای دوست، غروبی ابدیست...
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:8  توسط  

این صفحه­ی سفید که جلویم باز می­شود خالی بودنم را به یادم می­آورد... می­دانم که الآن نصفه شب است و آفتاب که در بیاید احتمالا حس خوب کاذبی خواهم داشت... الآن نصفه شب است و خون من سیاه است... سفیدی چشمهایم سیاه است... آفتاب که دربیاید رنگ بی جانی بر حیات من خواهد زد... و تمام بغض مرا در کمد سینه­ام خواهد گنجاند و در آن را هم خواهد بست... یعنی آفتاب خفه­ام خواهد کرد... آفتاب می­داند که بغض من به بزرگی تمام هستی است و برای ترکاندنش باید خودم هم متلاشی شوم و اگر من متلاشی شوم، دیگر از آفتاب چه می­ماند؟ آفتاب گرمی بخش است اما توان آن را ندارد که انگشتان کبود و سرد مرا گرم کند... هیچ چیز توانش را ندارد... شب سردی در رگهای من جاریست... قلبی که سرد باشد از حیات چه می­فهمد؟ قلب من سرد و کرخت است... و در گلویم بغضیست به اندازه تمام هستی... قلب من از مرگ چیزی نمی­فهمد... قلبی که منجمد باشد مگر می­پوسد؟ قلبم دلش می­خواهد اصلا نباشد... یعنی الآن هم نیست چون کرخت است و چیزی نمی­فهمد... اینها همان چیزهای تکراری هر روز است و من تنها پوستی چروکیده هستم... اما این صفحه دیگر سفید نیست، هرچند که من هم­چنان خالیم...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 3:8  توسط   |