نه، ای دوست، غروبی ابدیست...
این صفحهی سفید که جلویم باز میشود خالی بودنم را به یادم میآورد... میدانم که الآن نصفه شب است و آفتاب که در بیاید احتمالا حس خوب کاذبی خواهم داشت... الآن نصفه شب است و خون من سیاه است... سفیدی چشمهایم سیاه است... آفتاب که دربیاید رنگ بی جانی بر حیات من خواهد زد... و تمام بغض مرا در کمد سینهام خواهد گنجاند و در آن را هم خواهد بست... یعنی آفتاب خفهام خواهد کرد... آفتاب میداند که بغض من به بزرگی تمام هستی است و برای ترکاندنش باید خودم هم متلاشی شوم و اگر من متلاشی شوم، دیگر از آفتاب چه میماند؟ آفتاب گرمی بخش است اما توان آن را ندارد که انگشتان کبود و سرد مرا گرم کند... هیچ چیز توانش را ندارد... شب سردی در رگهای من جاریست... قلبی که سرد باشد از حیات چه میفهمد؟ قلب من سرد و کرخت است... و در گلویم بغضیست به اندازه تمام هستی... قلب من از مرگ چیزی نمیفهمد... قلبی که منجمد باشد مگر میپوسد؟ قلبم دلش میخواهد اصلا نباشد... یعنی الآن هم نیست چون کرخت است و چیزی نمیفهمد... اینها همان چیزهای تکراری هر روز است و من تنها پوستی چروکیده هستم... اما این صفحه دیگر سفید نیست، هرچند که من همچنان خالیم...