تبليغاتX
نيم خط

نيم خط

امروز كلي وقت صرف خوندن وبلاگ ناشا كردم... ناشا شفاف مي­نويسه بدون هيچ اغراقي بدون هيچ آرايه­اي بدون هيچ كوفته ادبي­اي... مثل اين پست نيوشا... اينطور نوشتنو دوست دارم...

دلم مي­خواد ناشا رو پيدا كنم.. بش بگم بيا بريم رفيق من حاضرم دوست دخترت باشم... آخه تو خيلي شبيه مني...

اگه من يه كم آزاد تر بودم احتمالا مي­شدم خود ناشا...

اين روزا خيلي خوشم.. خيلي حالم خوبه... مي­دوني... توي من يه خورده بارون اومده.. افسردگيامو برده... مي­خوام هميشه اينطوري بمونم...

هفته ي پيش 18 سالم تموم شد... هه.. 18 سال! انگاري ديروز بود كه بابام واسه­م توضيح مي­داد كه 8 سالم تموم شده رفتم تو 9... يا وقتي كه مامانم توضيح مي­داد كه الآن 11 سالته نه 12 سال.. حالا شده 18 سالم... به نظر خودم خيلي بزرگ شدم... اما ديشب بابام ثابت كرد كه هنوزم دارم تو قلمرو اون زندگي مي­كنم... دعوام كرد... منم عين گوسفند گفتم ببخشيد... عين يه گوسفند ترسو... صدامم عين گوسفند مي­لرزيد... توش التماس موج ميزد... حالم ازخودم به هم مي­خوره وقتي مي­ترسم... وقتي زر و پر ميكنم اما موقع عمل كه مي­رسه كز مي­كنم و مي­شينم سر جام... از تنهايي مي­ترسم... شايد اگه يه خواهر داشتم كه سنش دور و ور من بود نمي­ترسيدم... تازگيا به اين نتيجه رسيدم كه گريه كردن يه چيزي تو مايه­هاي گه خوردنه... مي­خوام وايسم... مي­خوام حرف بزنم... حتي اگه خفه­م كنن... مي­خوام از خودم دفاع كنم... حتي اگه بزنن تو سرم...

ته من يه آدم خوبي خوابيده... حتي اگه روسپيم بشم ته­ام خوب مي­مونه... اما به نظرم روسپيا آدماي مقدسين... به نظرم خدا دلش براشون مي­سوزه... دوسشون داره... اما دختر صد تومني­ها رو دوس نداره... صدتومنيا خيلي عوضين... من هيچ وقت دلم نمي­خواد صد تومني بشم... روسپي شدن خيلي بهتر از صدتومني شدنه... نمي­دونم.. اما فك كنم آدم وقتي افسرده­س خيلي به روسپي شدن يا بودن فكر مي­كنه... يا حداقل من خيلي بش فكر مي­كنم... يعني مي­كردم.. وقتي كه افسرده بودم... اما خوب... اون آدم خوبي كه ته من هست هميشه مواظبه كه من كج نرم... گاهي وقتا هم مي­زنه تو گوشم... ميگه يادت نره كي هستي... مي­خوام اون آدم خوب تهم باشم... مي­خوام تميز زندگي كنم... مي­خوام حرف زدنمو درست كنم... مي­خوام منفي بافي رو از زندگيم حذف كنم... ميخوام خوشبخت باشم... ميخوام انقد سعي نكنم بگم من بدبختم، من افسرده­ام... نمي­خوام به سمت كسي دست نياز دراز كنم... مي­خوام دستامو بكنم تو جيبام و برم... برم جلو... ببينم زندگي برام چي داره... مي­خوام برا بهتر كردنش تلاش كنم... ميخوام يه خورده عاقل­تر بشم... خودمو جم و جور كنم... يه كم اعتماد به نفسمو زياد كنم... نميخوام ديگه آت و آشغال گوش كنم... نمي­خوام ديگه فيلم ببينم و بزنم زير گريه... مي­خوام مواظب خودم باشم... ميخوام نگران خودم باشم... تازه فهميدم كه اين كارا وظيفه­ي خودمه.. نه نه­نه بابام... مي­دوني؟ ميخوام 18 سالم باشه... روي پاي خودم باشم... مي­خوام فردا راه بيفتم برم دفترچه كنكور بخرم... مي­خوام همه­ي آت و آشغالايي كه واسه ميك­آپ كردنه رو بريزم تو جوب... ديگه تو آينه نگاه نكنم... ميخوام يه اتاق تميز داشته باشم... مي­خوام آدم باشم... ميخوام يه جوري زندگي كنم كه روم بشه تو چشاي خدا نگاه كنم...

آخ... ميدونم نمي­شه اما اگه مي­شد دلم مي­خواست باز موهامو از ته بزنم و يه كلاه بزارم سرم.. شلوار جينمو بپوشم با يه تي شرت آبي و كتوني هاي سبزم... و كوله مو هم بندازم رو دوشم... (گور باباي مد... هميشه از مد حالم به هم مي­خورده و مي­خوره...) برم تو خيابون فرخي و تا شب راه برم... شب برم ميرچخماق... بعد برم تا بعثت... بعد سوار دوچرخه­م بشم و بيام خونه... وقتي همه خوابن... من به اين ميگم زندگي تميز... بدون هيچ رفيقي...

دلم مي­خواد گياه خوار بشم... چون اينم خيلي تميزه... البته نه مثل رضا... چون اون خيلي تميز نيس...

مي­خوام واسه سارا آب نبات بخرم... چون اين باعث ميشه واسه­ش تبديل به يه قهرمان بشم... مي­خوام داداش كوچولو رو ببينم چون داداش كوچولو خيلي تميزه... همينا واسه خوشبخت بودن كافيه ديگه؟

واسه خوشبخت بودن كافيه خودت باشي... كافيه به حرف اون آدم تميز تهت گوش كني... كافيه فرق الآنت با بچگيات فقط تو قدت باشه...

 

پ.ن: اين پست كاملا به سبك ناشا بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 17:15  توسط   | 

نوشتنم نمی آید...
اما گریه ام چرا...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:52  توسط   |